أحمد بن محمد مسكويه الرازي ( مترجم : ابو القاسم امامى و على نقى منزوى )
305
تجارب الأمم ( فارسى )
بود . هنگامى كه پارسيان از گرد او مىپراكندند ، پاى اسب يكى از پارسيان را بگرفت . پارسى اسب را براند و اسب برآشفت . سپس ، چشمش به عمرو افتاد و آهنگ عمرو كرد . آنك مسلمانان برسيدند و پارسى از اسب فرو جست و سوى پارسيان بگريخت . پس ، عمرو به ياران گفت : - « كمك كنيد تا لگامش را بگيرم . » [ 208 ] ياران كمك كردند و او بر اسب برنشست . [ رويدادى كه به روز عماس روى داد و از آن پرهيز بايد كرد ] از رويدادهايى كه به روز عماس روى داد و از آن پرهيز بايد كرد ، يكى آن بود كه مردى پارسى به ميانهء دو لشكر آمد و غرّيد و زبان آورى كرد و هماورد خواست . گزارشگر گويد : مردى از ما كه شبر علقمهاش خوانند و كوتاه بالا و زشت روى بود ، گفت : - « مسلمانان ، اين مرد سخن به داد گفته است . » هيچ كس به سخناش گوش نداد و به جنگ پارسى برون نشد . پس گفت : « هان به خدا ، اگر نكوهشم نكنند ، خود به جنگ وى خواهم رفت . » همين كه ديد مسلمانان بازش نمىدارند ، شمشير و سپر چرميناش را بگرفت و پيش رفت . سوار پارسى چون بديدش بغرّيد و از اسب فرود آمد . او را برداشت و بر زمين افكند و بر سينهاش نشست . آن گاه ، دست به شمشير برد كه سر از تنش جدا كند . افسار اسب را به كمرش بسته بود . چون شمشير كشيد ، اسب رم كرد . پارسى را واژگون كرد و با خود بكشيد . همچنان كه بر زمين مىكشيدش ، شبر بشتافت و خود را بر پارسى افكند . ياران شبر فرياد مىكشيدند و شبر مىگفت : - « هر چه مىخواهيد فرياد بكشيد . به خدا دست از وى بر نخواهم داشت تا او را بكشم و جامه از تنش به در آرم . » سرانجام ، سر از تن پارسى جدا كرد و جامه از تنش برون كشيد و به نزد سعد برد . سعد به وى گفت : - « هنگام نيمروز نزد من آى . » چون نيمروز شد ، مرد دوباره پيش سعد آمد . سعد ستايش خدا كرد و آن گاه گفت :